به گزارش کلام قلم، در گسترهٔ مطالعات ادبی و پدیدارشناسی خوانش، همواره این پرسش مطرح بوده است که ماهیت شعر در کجا نهفته است؛ در واژههای مصروف یا در فضاهای خالی میان آنها؟ رویکرد متعارف، شعر را هنر «نواختن» واژگان میداند، هنر چینش آگاهانهٔ کلمات در قالبی موزون و تصویری. اما دیدگاهی ژرفنگرتر، ذات شعر […]
به گزارش کلام قلم، در گسترهٔ مطالعات ادبی و پدیدارشناسی خوانش، همواره این پرسش مطرح بوده است که ماهیت شعر در کجا نهفته است؛ در واژههای مصروف یا در فضاهای خالی میان آنها؟ رویکرد متعارف، شعر را هنر «نواختن» واژگان میداند، هنر چینش آگاهانهٔ کلمات در قالبی موزون و تصویری. اما دیدگاهی ژرفنگرتر، ذات شعر را نه در صوت، که در «سکوت» تعریف میکند. این سکوت، خلأ سادهٔ بین سطور نیست، بلکه فضایی سرشار از امکانات تأویلی و عاطفی است. بدین ترتیب، حرکت از خوانش سطحی متن به درک عمیق شعر، سفری است از «نواختن» واژگان به سوی «شنیدن» آن سکوتهای معناساز.
موریس بلانشو، فیلسوف و نظریهپرداز ادبی، در اثر خود «فضای ادبیات» بر این باور است که اثر ادبی حقیقی همواره در همان جایی قرار دارد که زبان به سکوت میگراید. به عبارت دیگر، شعر زمانی آغاز میشود که قدرت بیانی زبان گفتاری به پایان میرسد. این مفهوم، شعر را از یک گزارهٔ اطلاعاتی محض به یک رویداد هستیشناختی ارتقا میدهد. خواننده در مواجهه با این مرز، ناگزیر از مشارکت فعال میشود. او دیگر دریافتکنندهٔ منفعل معنی نیست، بلکه همآفرینندهٔ فضای سکوت است.
سکوت میان واژهها را میتوان به مثابهٔ «اینمیانبودگی» تفسیر کرد. این فضا، قلمرویی است که نه کاملاً از آنِ شاعر است و نه تماماً در تملک خواننده. بلکه حاصل دیالکتیک میان قصد مؤلف و دریافت مخاطب است. در این قلمرو، تداعیهای شخصی، خاطرات جمعی و حتی ناخودآگاه فردی به بازی خوانش دعوت میشوند. شعر کلاسیک فارسی، به ویژه در غزل، با بهرهگیری از ایجاز بینظیر خود، استادانه این فضاهای خالی را خلق میکند. سکوت میان «شکرشکن شوند همه طوطیان هند» و «زین قند پارسی که به بنگاله میرود» در غزل حافظ، جغرافیایی وسیع از معنا و طنز تلخ تاریخی را در خود نهفته دارد.
در زیباییشناسی دریافت، نظریهای که توسط هانس رابرت یاس مطرح شد، بر نقش تعیینکنندهٔ «جاهای خالی» متن در فرآیند خوانش تأکید میورزد. این جاهای خالی، همان سکوتهای میان واژهها و سطرها هستند که خواننده را وادار به پر کردن آنها میکنند و بدین ترتیب، اثر را در ذهن او کامل میسازند. هرچه شعر از نظر بلاغی ایجازگراتر و از نظر معنایی چندپهلوتر باشد، این «جاهای خالی» گستردهتر و دعوت آن برای مشارکت، فریادآمیزتر میشود. شعر مدرن، با گسست از روایت خطی و منطق علّی، عمداً بر دامنهٔ این سکوتها میافزاید.
از منظر نشانهشناسی نیز، سکوت میان واژهها خود به یک نشانهٔ تمامعیار بدل میشود. این نشانه، دال بیمدلولی است که مدلولهای بیشمار را فرامیخواند. به بیان فردینان دو سوسور، رابطهٔ دال و مدلول در این فضا، دیگر یک به یک و ثابت نیست، بلکه شبکهای سیال و نامتعین را تشکیل میدهد. سکوت در شعر، همچون یک نشانهٔ تهی عمل میکند که مخاطب را وادار میسازد از ذخیرهٔ تجربیات زیستهٔ خود آن را پر کند. اینجاست که شعر از متن فراتر رفته و به تجربهای شخصی و منحصربهفرد مبدل میگردد.
رابطهٔ موسیقی و سکوت در شعر نیز شایان تأمل است. در موسیقی، سکوت (رست) صرفاً فقدان صدا نیست، بلکه عنصری ضروری برای ایجاد ریتم، انتظار و تأکید است. در شعر نیز سکوت میان واژهها نقش مشابهی ایفا میکند. آن مکث ناگزیر پس از یک بیت تراژیک، یا آن فاصلهٔ میان دو تصویر نامتجانس، در حکم یک «رست» معنایی است. این سکوت به مخاطب فرصت میدهد تا طنین معنای سطر قبلی را در خود بشنود و برای دریافت سطر بعدی آماده شود. وزن و عروض، با ایجاد الگوی منظم آوایی و سکوت، این ریتم را نهادینه میکنند.
اما شنیدن این سکوت مستلزم نوعی «گوش دادن» فعال و آموزشدیده است. اکثر خوانندگان در مرحلهٔ «نواختن» متوقف میمانند؛ آنها واژگان را میبینند، تلفظ میکنند و معانی لغوی آنها را درک میکنند. اما قدم گذاشتن به قلمرو سکوت، نیازمند تعلیق این عادت خوانش روزمره است. نیازمند آن است که خواننده همچون یک مراقبهگر، اجازه دهد کلمات پس از خوانده شدن محو شوند و تنها فضا و احساس برجایمانده از آنها مورد توجه قرار گیرد. این، گذار از خوانش اطلاعاتی به تجربهٔ حسی است.
در شعر معاصر فارسی، نیما یوشیج با نگاه انقلابی خود، به سکوتها و فضاهای خالی شکل جدیدی بخشید. شکستن ساختار متعارف قافیه و ردیف و عرضهٔ شعر سپید، در واقع افزایش عامدانهٔ فضاهای سکوت بود. در شعر سپید، آنچه در پایان سطرها «نوشته نمیشود» و تنها با یک برگشت سطر نمایان میگردد، به اندازهٔ خود کلمات مهم است. این سکوتها، نفسگاههای شعر هستند و به آن ژرفا میبخشند. شعر «ققنوس» نیما، با آن فضاهای خالی بلند میان توصیفات، خود روایتی از سکوت اساطیری است.
از نگاهی اگزیستانسیال، مواجهه با سکوت شعر، مواجهه با خلأ و بیمعنایی بالقوهٔ وجود نیز هست. شعر، با ایجاز خود، ناتوانی زبان را در بیان تمام حقیقت فریاد میزند. اما در همین لحظهٔ اعتراف به ناتوانی، راهی جایگزین پیشنهاد میکند: کشف معنا نه در انباشت کلام، که در پذیرش سکوت و دروننگری در آن. عاشق شعر شدن، در این سطح، یعنی عاشق شدن بر این توانایی انسان برای خلق معنا از دل هیچ. یعنی شهامت نگریستن در آن خلأ و یافتن طنین وجود خویش در آن.
مخاطب امروز، در انبوه بمباران اطلاعاتی و گفتارهای پیوسته، بیش از هر زمان دیگری نیازمند این سکوتهاست. شعر به مثابهٔ هنر سکوت، میتواند پناهگاهی برای گوشِ خسته از نوفه باشد. اما این پناهگاه منفعل نیست، بلکه کارگاهی فعال برای پرورش تخیل و تفسیر است. شنیدن سکوت میان واژهها، یک مهارت انتقادی در عصر اطلاعات محسوب میشود؛ مهارت تشخیص آنچه گفته نشده، آنچه پنهان مانده و آنچه در لایههای زیرین گفتمان جریان دارد.
در نتیجه، فرآیند کامل خوانش شعر، دوسویه است: سویهٔ فعال آن، «نواختن» آگاهانهٔ واژگان و درک ساختارها و صور خیال است. سویهٔ انفعالی-فعال آن، «شنیدن» سکوتها و فروگذاریهای عمدی متن است. این دو با هم دیالکتیکی را شکل میدهند که محصول نهایی آن، تجربهٔ شعر است. بدون نخستین، شعر به ابهامی بیقاعده تقلیل مییابد و بدون دومی، به تمرینی فنی و عاری از جان. شاعر حقیقی کسی است که نه تنها واژگان را مینوازد، که فضای سکوتی میآفریند که طنین واژگانش در آن شنیده شود. خوانندهٔ کامل نیز کسی است که قادر به حرکت در این دو قلمرو باشد.
آموزش شعر، بنابراین، نباید منحصر به شناساندن آرایهها و سبکها باشد. باید «گوش سپردن» به سکوت را نیز تعلیم دهد. باید تمرینهایی برای درنگ کردن، برای تأمل در فاصلهها و برای تفسیر فضاهای خالی طراحی کند. شاید بتوان گفت مهمترین درس شعر این است: گاه گویاترین حرفها، در سکوت بین حرفها زده میشود. هدف نهایی، تربیت مخاطبی است که بتواند هم نواژهها را بخواند و هم صدای رسای نانوشتهها را بشنود.
در جمعبندی این بحث، میتوان شعر را «هنر ارتباط از طریق سکوت» نامید. هنری که اعتماد را نه در انبوه کلمات، که در جرأت به حاشیه راندن آنها جستوجو میکند. عاشق شعر شدن، در نهایت، عاشق شدن بر این ظرافت رابطه است؛ رابطهای که در آن، ناگفتهها به اندازهٔ گفتهها اهمیت دارند. شنیدن سکوت میان واژهها، آخرین مرحلهٔ بلوغ در مواجهه با شعر و شاید یکی از ظریفترین تجربههای انسانی در مواجهه با مرزهای زبان و وجود باشد.
به قلم: استاد مهدی کیا لاشکی – نویسنده و شاعر























